![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
پایان شیشه های ترن، پنجم ژوئن... روزی که ترک کرد تو را دستهای من یک بعدازظهر گرم که هی سوت می کشید در خواب شهر کوچک منهای ما دو تن... -دیدی که شرط بستم وگفتم که میروی- خندید شانه هات ...وبا حرکت ترن جا ماندم از دوخط موازی که می روی از روزهای با تو وبی تو قدم زدن... این سطر آخریست که از تو نوشته ام این سطر آخریست که از عطر و بوی زن... حالا منم که خواب تو را سوت می کشم وقتی ترن برای تو اما بدون من در ایستگاه پنج به تو خیره می شود از پشت شیشه های ترن اول دسامبر... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:34 توسط صالح نمازی زاده |
|
پشت تمام پنجره ها توی راهرو... موسیقی ملایم دریا...صدای باد... نزدیک صبح بود ، ولی من تلو تلو... هی فکر می کنم که چرا تو به جای من... هی فکر می کنم که اگر من به جای تو... نزدیک صبح بود که ازهم جدا شدیم! نزدیک صبح بود که بی چتر و پالتو تا شب تمام زندگیم را گریستم! در آن هوای سرد ، کنار پیاده رو... ------- حالا دو هفته ای ست به من خو گرفته است حتی سکوت ممتد کابین 62 وقتی که هیچ اسکله ای نیست رو به من...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:5 توسط صالح نمازی زاده |
|
![]() بدون انکه بخواهد نشست روی زمین
وخیره ماند به خونی که از لب پوتین هنوز در جریان بود با نفس زدنش وپلکهای کبودش قدم قدم سنگین شدند و از حرکت ماند ساعت 10 شب... ...هوای شرجی کارون...صدای نبض زمین... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:8 توسط صالح نمازی زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 |
|
RSS
|